تبليغاتX
خرمگس پیامبر

خرمگس پیامبر

بدون شرح

یکی بود، یکی دیگر هم بود! اصلا هر کس که باید می بود، بود ... و نبود کسی که باید نباشد!

شاید فکر کنید که خوشبخت بودند اما نبودند! چون همه بودند و نبود کسی که نباشد، بودن از معنی افتاد! دیگر کسی قدر این بودن ها را ندانست و به کسی که اگر نبود فکر می کرد، چون بود فکر نکرد!  تنهایی آمد به سراغ این جماعت که کسی را نداشتند که نباشد و در کنار هم بی کس شدند ...

پس از تمام کسانی که در زندگی وظیفه ی خطیر نبودن را به عهده میگیرند تا بودن از معنی نیافتد سپاس گذار باشید!!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط احسان احراری|

امشب

این شهر

با رهگذرانش تبانی کرده است

مرا شهید کند

همه شبیه تو آرایش کرده اند!

                                        لعنتی ها!



پی نوشت: آیا میدانید فیلسوف ها هیچ وقت فحش نمیدهند؟ حتی اگر به شما بگویند بوووق باز هم به راحتی میتوان ثابت کرد فحشی نداده اند! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:20 توسط احسان احراری|

من ورودی 88 هستم ولی بنا به دلایلی که در این مجال نمی گنجد اکثر دوستانم ورودی های ماقبل هستند و به همین خاطر زیاد به خونه ی اونها رفت و آمد داشتم و دارم ... یادمه تو بارهای اولی که به خونشون میرفتم، یکی از بچه ها یک بار جلو من گوزید! و من حس کردم که چقدر بیشرمانه! و فکر کردم که این گستاخی به خاطر ترم پایینی بودن من صورت گرفته و با زبان بی زبانی میخواهند بگویند عددی نیستی!!

به من حق بدید که چنین برداشتی کنم! من از خانواده ای می آمدم که به ادب اهمیت خیلی زیادی می دادند و این حرکت به شدت مذموم بود!

طبیعی ست که ناراحت شدم و به وضوح ناراحتی خودم را نشان دادم ... وقتی ساکنین خانه متوجه ناراحتی من شدند توضیح دادند که این حرکت در منزل آنان آزاد است و هیچ منظور و قصدی پشت این حرکت نبوده!  و من فکر کردم ... چقدر جالب! اینجا (منزل دوستان) این حرکت طبیعست و موردی ندارد ولی در خیلی اماکن حرکت زشتیست و در خیلی جاهای دیگر خنده دار و تمسخر برانگیز* . جالب بود که این ناهنجاری در منزل دوستان اصلا چیز خاصی نبود، اما برای من که همچنان ضد ارزش بود!

من فقط مثل یک ربات که میداند دو ضربدر دو میشود چهار بدون اینکه بداند چگونه و چرا، میدانستم که این حرکت زشت و خارج از ادب است، ولی هرگز به این که چرا زشت و ناپسند است فکر نکردم!!

باید چه میکردم؟ به خاطر اینکه در جامعه ی خانه ی ما این حرکت ناهنجاری و ضد ارزش بود به ناراحت بودن ادامه میدادم؟ و یا به خاطر اینکه در آن زمان در جامعه ی دوستان ترم بالایی بودم و دراقلیت بودم به این ارزش گذاری ها اتکا میکردم؟؟

 

* کلمه ی ابداعی از خودم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:35 توسط احسان احراری|

با آن چشم ها

به من تجاوز نکن دمادم!

اینجا کسی

شعر های حرامزاده

نمیخواند!



پی نوشت: عقاید یک دلقک نوشته ی هاینریش بل

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:21 توسط احسان احراری|

 سرطان

یعنی تو!

وقتی که نگاه میکنی

و ناخودآگاه در شعر ها تکثیر میشوی!!  



پی نوشت: دیرگاهیست که تصمیمی را ناخودآگاه گرفتم و نامحسوس اجرا هم میکنم! اما صلاح دیدم که علنا و آشکارا اعلام کنم تا زین پس مشکلی هم پیش نیاید ... 

این جانب احسان احراری از تمام واژگان و کلماتی که به من منتصب شده اند کناره میگیرم و فقط و فقط به احسان احراری بسنده میکنم! و نه بیشتر و نه کمتر ...

قبلتر ها کلماتی بود که خودم را زیر سایه ی آنان میدیدم. این زیاد مشکل مهمی نبود! مشکل وقتی پیش آمد که دیدم زیر سایه ی این کلمات کنار افرادی قرار میگیرم که هیچ وجه اشتراکی نداریم! مثال های زیادی هم در این باب دارم ... مثلا همین کلمه ی "آدم"! خیلی ها هستند که من هیچ وجه اشتراکی بین خودم و خودشان نمی بینم اما هردوی ما خودمان را آدم می پنداریم! و چون خودخواهی و غرور بی جاست که مصرانه بگویم دیگری اشتباه میکند و آدم نیست ... ترجیه میدهم بگویم من آدم نیستم! بلکه فقط احسان احراری هستم!

یا مثلا خردگرا! وقتی برادران عزیز عرزشی خودشان را خرد گرا میخوانند ... ترجیه میدهم فقط احسان احراری باشم! نه خردگرا! 

یا مثلا خیلی چیز های دیگر ...

در این بین فقط فلسفه بود که با شوق مایل بودم به دوش بکشمش و کنار مخالفانم قرار بگیرم ... چرا که ذات فلسفه همین است! کنار هم قرار دادن مخالفین سرسخت! اما به حرمت دانشجویان فلسفه از گذاشتن نام فیلسوف نیز خود داری کردم! 

من حتی شاعری را هم طلاق دادم! اگر چه در نهانم خودم را شاعر میدانم ... اما به حرمت خیلی از بزرگان شعر ترجیه میدهم جز در نهان جایی ادعای شعر نکنم ...


پی نوشت: کلمه ی مرد رو هم که روز شهادت هاله سحابی گفتم کنار گذاشتم احتیاجی نیست دوباره بگم!

پی نوشت: دو تا از مطالبم رو برای یک نشریه فرستادم ... نمیگم کدوم نشریه! ولی اگه چاپ شد میگم! ینی اگه از خوشحالی نمیرم و زنده بمونم میگم!

پی نوشت: راستی آقای رائفی پور بیرجنده! دوستان اصرار کردم منم برم به مراسم سخنرانیش ولی ... یه کلیپ از ایشون دیدم که گفته بود کفش پاشنه بلند پای زن رو شبیه سم حیوان میکنه و این توطئه ی غربه!! دیدم رفتن به سخنرانی های ایشون توهین به شعور خودمه! البته این نظر منه ... شاید دوستانی موافق ایشون باشن .... 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:14 توسط احسان احراری|

حرف هایی هست که گفته نمیشوند! میمانند و آهسته تلنبار میشوند و به مرور زیاد میشوند ... و به تراکم استخوان میرسند ...

زمان میفرسایدشان و بالعکس تیز می شوند ... تیغی میشود در گلو! و اگر کسی هم بزند پشتت که توف کنی بیرون بیفایده است! دوستش داری ... این تیغ عصاره ی تمام حرف های نابت شده است.

پس میمیری ... و ۲۰ سال یا ۳۰ سال و یا نهایت چهل سال بعد دکتر های احمق علت مرگت را ایست قلبی تشخیص میدهند! و لحظه فکر نمیکنند که ۲۰ سال و یا ۳۰ سال و یا نهایت ۴۰ سال قبل تیغی در گلویت مانده و حالا تازه فهمیدند ... بیخیال! دکتر ها ماتریالیست های ناشی هستند! از همان ها که به تاثیر گذشته در حال و آینده اعتقادی ندارند!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:57 توسط احسان احراری|

به جای این همه رسول

چند دلقک میفرستادی

تا این هجونامه

اندکی کمدی شود!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:43 توسط احسان احراری|

آبی

آبی نیست

اگر تو سبز بپوشی!

سیاه

حتی آبیست

اگه تو سیاه بپوشی!!

 

 

پی نوشت: به علت علاقه ی زیاد به این شعر دوباره نوشتم!

پی نوشت: خیلی مطالب دیگه هست که نوشتم اما حوصله ی تایپیدنشون نیست موتوعسفانه!

پی نوشت: بعد از مدت ها امروز روزنامه خوندم ... البته فقط صفحه ی ترحیم رو! به شدت فان بود ...

پی نوشت: کفش هایی هست برای نپوشیدن!

پی نوشت: دلم از شعر های بدون تو میگیرد ...

پی نوشت: دیشب هفت رو دیدید؟ آخرش کارگردان سیب و سلما غیر مستقیم گفت من موسی هستم و سینمای فعلی از بس مبتذله فرعون! نویسنده ی سیب و سلما هم که ... فراستی که مثه همیشه خود منتقد پنداری داشت جیرانی عزیز هم که تماما تلاش میکرد نونش آجر نشه! آخه نون خوردن به چه قیمتی! ای خدا!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:59 توسط احسان احراری|

امشب شاهی شده ام

که با لباس مبدل در کوچه های بی تو قدم میزند

و نمیداند خاطراتت علیهش ... به فکر انقلابند ...



پی نوشت: در مقابل خاطرات شبیه پتروس باشید!!! انگشت کنید تو سوراخ اولین خاطره! و جلوی سیل خاطرات پشت سرش را بگیرید ... اگر ریشه ی محکمی در حال ندارید، گذشته شما را خواهد برد!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:41 توسط احسان احراری|

من بیمار شده ام و به زودی خواهم مرد! البته خیلی وقت است که بیمارم اما تازگی ها که تشدید شده فهمیدم ... اسمش را اسم خودم گذاشتم ... شما هم به این مبتلا شدید باید اسم خودتان را بگذارید.

راه های انتقال ویروسش نه خون است و نه هوا و نه پوست! راه انتقالش خواندن مطالب چشم مبتلا به ویروس است ... حتی در دنیای مجازی!

این بیماری باعث میشود که شما از واقعیت دور شوید. به گونه ای که هر چیزی که میبینید به صورت نماد میبینید و دنبال مفاهیم مرتبط با او میگردید! انقدر میگردید که ذات حقیقی خود آن واقعه (و یا شی) از یادتان میرود ... مثلا ترک آسفالت را میبنید اما آن قدر دنبال شعر گفتن با او میروید که یادتان میرود ترک آسفالت ترک آسفالت است! با یک سری دلایل علمی!

خرمگسی توی خانه کله ی صبح مزاحم امر مقدس خوابتان میشود اما به جای اینکه عصبانی بشید و بکشیدش، روی مفهومی که میتواند از وی (خرمگس) استخراج کنید فکر میکنید! و یادتان می رود خرمگس از نظر بهداشتی خیلی بد است ...

این بیماری باعث میشود که کم کم لا به لای مفاهیم انتزاعی شخصی خودتان گیر کنید. کم کم فراموش کنید که خرمگس در نظر جامعه یک موجود چموش چندشناک است! یادتان می رود که آبی، آبی است حتی اگر تمام مخاطبین خاص سبز بپوشند!

و من نیز کم کم و آرام در حال غرق شدن در باتلاق (و یا باطلاق و یا باطلاغ و یا ...) تنهایی خویشم ...

 

 

پی نوشت: دماغم که بره زیر مجبور میشم با چشام نفس بکشم! یه بار تو استخر سعی کردم نشد امیدوارم اینجا جواب بده ...

پی نوشت: یه کتاب از دانشگاه گرفتم در مورد نام آوران فلسفه ... اولشو خوندم خیلی قشنگ بود اما چون صبر نداشتم رفتم آخرش که نیچه رو هم بخونم دیدم رسما ریده به نیچه! پرتش کردم یه گوشه ی خونه شنبه برم تحویل بدم الاغ رو!

پی نوشت: به خاطر پی نوشت غیر اخلاقی فوق عذر خواهم اما میخواستم عمق فاجعه رو نشون بدم!!

پی نوشت: دیروز یکی رو اسکول کردم عذاب وجدان گرفتم! با تمام وجود آسمون ریسمون بافتم و گفتم اینا علم رونشناسیه! دو هنر رو خوب بلدم یکیش گنده آمدنه! اون یکی گنده برداشتنه!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:17 توسط احسان احراری|


آخرين مطالب
» تراژیک ترین داستان
» مرگ شاعر
» باد معده
» شعر حرامزاده
» سرطان
» پزشک های احمق ماتریالیست
» زایش کمدی!
» دوبل
» انقلاب نوستالژیک خاطراتت!
» مرگ در نزدیکی
Design By : Pars Skin